ميرزا حسن حسينى فسايى
69
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
« . . . بزم نشاط آراسته ، معركه رزم را به مجلس بزم ختم نمودند و اقداح راح را راحت جانخستگان فرمودند و مغنيان بدين ترانه سرودند ؛ كه شاها فلك تابع راى تست * سر سركشان و مهان جاى تست جهان يكسر از عدلت آباد باد * دل خلق از دولتت شاد باد به ملك سعادت بقاى تو باد * سر دشمنان زير پاى تو باد » ( وقايع سال 1013 - گفتار اول ) « . . . حضرت وليعهد را شاه صفى گفته بر سرير دولت نشاندند كه گفتهاند : يكى چون رود ديگر آيد به جاى * جهان را ندارند بىكدخداى » ( وقايع سال 1038 - گفتار اول ) « . . . آب دجله طغيان نموده حصار شهر بغداد و چندين هزار خانه ، خراب كرد چنان كه گفتهاند : دجله را امسال رفتارى عجب مستانه بود * پاى در زنجير و كف بر لب مگر ديوانه بود » ( وقايع سال 1044 - گفتار اول ) « . . . در هيچ زمان و هيچ طايفه نگاشته نگشته است كه گفتهاند : رحم اللّه معشر الماضين * كه به مردى قدم فشردندى » ( وقايع سال 1137 - گفتار اول ) « . . . ميرزا محمد حسين شريفى شيرازى خدمت [ نادر ] رسيد و گفت استدعا دارم كه رقم توليت و تصرف املاك موقوفه را به من عنايت فرمايند طهماسب قلى خان [ نادر ] صدور اين رقم را به فال نيكو گرفت ليكن در جواب گفت مگر نشنيدهاى كه گفتهاند : چنين گفت با او خداوند رخش * به دشت آهوى ناگرفته مبخش » ( وقايع سال 1142 - گفتار اول ) « . . . روزى طهماسب قلى خان در تكيه خواجه حافظ از ديوان بلاغت نشانش تفأل نموده ، اين غزل در بدايت صفحه آمد : سزد كه از همه دلبران ستانى باج * چرا كه بر سر خوبان عالمى چون تاج ز چشم مست تو پرفتنه جمله تركستان * به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج » ( وقايع سال 1142 - گفتار دوم ) « . . . سپهسالار . . . تدارك تسخير تبريز نموده از ديوان حافظ تفأل خواست و اين غزل را در صفحه تفأل خواندند : عراق و فارس گرفتى به شعر خود حافظ * بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است » ( وقايع سال 1142 - گفتار اول ) « . . . سران سپاه در مقام مشاورت شده ، فرمودند كه اين شكست امرى بود مقدر و سر از تقدير نشايد پيچيد ، همه در جواب گفتند : اشارت ز تو ، كينگذارى ز ما * بشارت ز تو ، جانسپارى ز ما » ( وقايع سال 1146 - گفتار اول ) « . . . عبد اللّه پاشا به تجاهلكارى پرداخته از حركت اعراض مىنمود كه ؛